يادداشتي
بر نمايش
گاهي
اوقات
براي
زنده ماندن
بايد مرد
آدمها و
بوكسورها
بيتا
ملكوتي
وارد
سالن قشقايي
كه ميشوي،
بازيگران
نمايش روي
رديف آخر
نشستهاند و
با ورود
تماشاگران،
واكنش نشان ميدهند.
سپس از همان
ابتدا،
كارگردان بين
مخاطب و
نمايش،
قراردادي ميگذارد:
شما شما هريك
بازي ــ نمايش
خواهيد بود.
اين فاصلهگذاري
ابتدايي
ادامه پيدا ميكند.
بازيگران به
روي صحنه ميآيند.
به خط روبهروي
تماشاگران ميايستند
و با شروع
موسيقي، حالت
يك بوكسور را
به خود ميگيرند
و با حركات
موزون پا
همراه با
دستكشهاي
بوكسي كه به
دست دارند،
شروع به حركت
ميكنند.
اصلاً صحنهي
نمايش، خود
رينگ بوكس است
با چهار ضلع و
همان طنابهايي
كه در چهار
طرف رينگ ميكشند،
و قصهي نمايش
در اين مكان
ميگذرد كه
البته قصهي
پيچيدهاي
است؛ از همان
ابتدا،
هاسميك صحبت
از مرگ خود به
ميان ميآورد
و ما شاهد روايتهاي
مختلفي از مرگ
او هستيم.
هاسميك عاشق
ژانوس است و
ژانوس مأمور
قتل او. ژانوس
عاشق هاسميك
است، اما چارهاي
جز قتل او
ندارد. در پس
مونولوگهاي
هاسميك كه
برگرفته از انجيل،
چنين گفت
زرتشت، ديوان
سومنات و
عباراتي از
شعرهاي فروغ
فرخزاد است،
حقايق ديگري
عريان ميشود.
عواملي كه در
مرگ هاسميك
عاشق دخيلاند.
سياست، خلقخواهان
آزادي، رسانهها،
حزبهاي
جناحي، مردم و… و
تمام اين
عناصر خود با
هم در جدالاند.
صحنهي
روزگار قصه،
صحنهي جدال
است و استفادهي
سمبوليك
كارگردان از
صحنهي رينگ
بوكس و آدمها
به مثابه
بوكسورها،
اجرا را به
سمت اجرايي
نمادين و گاه
انتزاعي به
پيش ميبرد.
حركت و
فيگورهاي
بازيگران كه
آدمهاي
تجريدي و
غيرواقعي را
بازي ميكنند،
نيز در راستاي
همين هدف است.
درنتيجه شاهد
صحنهاي پويا
و تصاويري نو
و حركتهاي
نمايشي هستيم
كه اگرچه به
همان پيچيدگي
كه ذكر شد،
اضافه ميكند،
اما اين
پيچيدگي به
عنوان يك فرم
فراگير عمل ميكند.
از ديگر
شگردهاي
كارگردان
تكرار جملات، كلمات،
مضامين (كه
منجر به تكرار
ميزانسنها
به عمد ميشود)
است كه تبديل
به نقشمايهاي
تكرار شونده
ميشود. «شما
براي همه چيز
عجله داريد،
براي آمدن،
براي كشتن» اين
جمله چند بار
در طول اجرا
تكرار ميشود
و مفهوم آن
«مرگ» تبديل به
نقشمايه
نمايش ميشود
(مرگ هاسميك و
تكرار آن) و يا
اين جمله از انجيل:
«در ابتدا
كلمه بود و
كلمه نزد خدا
بود و كلمه خدا
بود» كشف
حقيقت از ديگر
نقشمايههاي
نمايش است كه
از تضاد حقيقت
راستين جملهي
بالا با مذهب
دروغين كشيش و
راهبه، منجر
به آلام بيپايان
بشري ميشود
كه هاسميك
نمادي از
آنهاست
نصراله
قادري
نويسنده و
كارگردان به
تئاتري ميپردازد
كه به همان
اندازه كه از
متون كهن، اساطير،
مذهب و مسايل
روز اجتماع،
بهره ميبرد
تا به مسايل
شخصي نيز ميپردازد.
تنها براي پي
بردن به
رازهاي آن
بايد سلسله
كارهايش را
دنبال كرده
باشي و با نوع
نثر و مفاهيمي
كه به آن ميپردازد
و نگاه اسطورهپردازي
و اسطورهشكن
او آشنا باشي
وگرنه در يكي
از آن پيچ و خمهاي
مسير پيچيدهي
او گم ميشوي
و پيدا كردن
سرنخها دور
از دسترس
مينمايد
نميخواهم
در اين
يادداشت
كوتاه كه تنها
مجال براي نوك
زدن به اين
نمايش را دارد
و بس، به همهي
وجوه متن و
اجرا
بپردازم، اما
نميتوانم از
دو نكته به
راحتي بگذرم.
يكي بازيگري
اين نوع نقشهاي
انتزاعي است
كه به شدت سخت
است و در
كارهاي قبلي
قادري،
بازيگران قدر
از عهدهي آن
به خوبي
برآمدند؛ ولي
در اين اجرا
ناتوان
ماندند و دوم
طراحي صحنهي
هميشهي شلوغ
و پر از تصوير
و ايهام و گنگ
نمايشهاي
اوست كه در
اين اجرا نميدانم
به چه علت
اصرار داشته
تا مخاطب خود
را به شدت دستكم
بگيرد و حضرت
عيسي و بودا و
شمع و صليب و
ماه قرمز و
زندان را
بياورد در
كنار هم،
درحالي كه
رينگ چهارگوش
بوكس ميتوانست
به تنهايي
زيبا، موجز و
در خدمت متن
باشد
|