شهاب
حسيني
جاي
شما خالي
بد
موقع است. ظهر
روز پنجشنبه.
«بفرماييد
ناهار» را كه
ميگويد،
خبرنگار دلش
ميخواهد از
خجالت آب بشود
و به زمين
برود. ولي اولين
بار نيست كه
تماس ميگيرد.
شهاب حسيني سر
صحنهي فيلم
جديد پوران
درخشنده شمعي
در باد است و
براي همين هم
وقت چنداني
براي صحبت
كردن ندارد.
اين شايد بهترين
فرصت، براي هر
دو نفرشان
باشد.
«من
خيلي خوشحالم
كه فرصتي پيش
آمده تا با
پوران
درخشنده
همكاري كنم.
به نظرم پروژهي
خوبي است
مخصوصاً اينكه
با دو تا از
دوستان عزيزم
كار ميكنم.
بهرام رادان و
فريدون
خسرويان. بعد از
اين هم
قراردادي را
براي حضور در
فيلم الههي
زيگورات (رحمان
رضايي) امضا
كردهام.»
خبرنگار
سؤال دارد.
زياد سؤال
دارد. ولي بد
موقع است.
دربارهي
دليل حضورش در
فيلم واكنش
پنجم سؤال
ميكند. «من
نقش مجيد را
به خاطر خاص
بودنش دوست داشتم.
چون اغلب بازي
در آن، در عكسالعمل
خلاصه ميشد
تا عمل. علاوه
بر اين دوست
داشتم كه
تجربهي كار
كردن با
تهمينه
ميلاني را هم
در پروندهام
داشته باشم»
پيشترها
گفته بود كه
در زندگي،
هميشه به خدا
توكل ميكند:
«طي اين مسير
هم اصلاً دست
من نبود».
ظهر
است. صداي
قاشق و چنگالها
از آن سوي خط
شنيده ميشود.
«در يكي از
محلات قديمي
تهران، جاي
شما خالي، در
يك سالن
چلوكبابي...»
بهرام
بدخشاني
عكس
يادگاري
اين
روزها انگار
حال و هواي
ديگري دارد.
بعد از هفت
ماه فيلمبرداري،
خانهنشين
شدن سخت است.
بهرام
بدخشاني،
فيلمبردار
فيلم دوئل سر
صحنه دچار
آسيبديدگي
ميشود. پايش
شكسته است و
در خانه بستري
است. «لوكيشن،
راهآهن بود.
ميان يك عالمه
چوب و تخته و
آهن. يكي از اينها
ناغافل روي
پايم ميافتد
و من را به اين
روز مياندازد.
هفتهي پيش
پايم را عمل
كردم». انگار،
حال و هواي
ديگري دارد.
«دارم ديوانه
ميشوم. تكليف
كارم معلوم
نيست. هفت ماه
سر فيلمبرداري
بوديم و دو
ماه ديگر هم
در جنوب كار
داشتيم. با
اين وضعيت
امكان ندارد
بتوانم كار را
ادامه بدهم».
پس
گروه چطور
بدون او به
جنوب ميرود و
جاي خالياش
را چه كسي
قرار است پشت
دوربين پر
كند؟ احمدرضا
درويش،
كارگردان
فيلم دوئل جايگزيني
هم انتخاب
كرده است؟
«فعلاً گروه
كار را ادامه
دادهاند و
بچهها بدون
من صحنهها را
ميگيرند.
درويش هم هنوز
تصميمي به
آوردن فيلمبردار
جديد نگرفته
است. به من هم
چيزي در اينباره
نگفته». عكاس
ميخواهد به
يادگار، عكسي
از او و پاي
شكستهاش در
مجله ثبت كند.
يادگاري از
دوران بحران و
بلاتكليفي.
قبول نميكند.
«اصلاً شرايط
مناسبي براي
عكس گرفتن
ندارم. يك
عالمه ميلههاي
عجيب و غريب
در پايم است.»
به
خواستهاش
احترام ميگذارد
و به ناچار
سري به
بيمارستاني
كه او را عمل
كردهاند ميزند
عكس پاي شكستهاش
را به تنهايي
چاپ ميكند،
تا يادگاري
باشد براي او
و گروه فيلم دوئل.
مسعود دهنمكي
مرگ
بر آمريكا
اين
موضوع كه
مسعود دهنمكي،
سردبير نشريهي
حلبچه تصميم
گرفته وارد
سينما شود،
تعجببرانگيز
است.
دهنمكي،
تهيهكنندهي
فيلم كوتاهي
است به نام مرگ
بر امريكا.
فيلمي سي
دقيقهاي
دربارهي
سانحهي سقوط
هواپيمايي بر
فراز خليجفارس.
دهنمكي
دربارهي
سينما،
امريكا،
هنرپيشهها
و... ميگويد: «به
همان علتي كه
مجبور شدم
وارد كار روزنامه
بشوم، وارد
سينما شدم. ما
باقيماندههاي
نسل فدا شدهاي
هستيم كه براي
مطالبات و
آرمانهاي آنها
بايد هميشه در
صحنه باشيم.
سينما هم
ابزار مشروعي
است كه بايد
براي رسيدن به
مطالبات از آن
استفاده كنيم.
من با اين حال
كه آشنايي چنداني
با حرفهي
روزنامهنگاري
نداشتم،
بسيجيوار
دست به قلم
شدم و با
ابتكار عملي
كه در نشريات
داشتم، سعي
كردم جريانسازي
كنم. با اين
حال كه آن
نشريات را
تعطيل كردند،
اما ما راه را
ادامه داديم.
در عرصهي
سينما هم با
توجه به اينكه
كاربرديتر
است و برش آن
هم دربارهي
افكار عمومي
بيشتر است،
پس ابزار
مناسبتري هم
به حساب ميآيد.
من خواستم
براي اولين
بار دوربين و
هنرپيشه را
تجربه كنم.
مهم اين نيست
كه كار خوبي
از آب در
بيايد، مهم
تجربه كردن
است. تمام
تلاشم هم اين
است كه در يكي
دو سال آينده
فيلم سينمايي
كار كنم. من ترجيح
ميدهم هميشه
از
نابازيگران
استفاده كنم.
در
قالب فيلمهايي
كه مدنظرم
است، هنرپيشههاي
مطرح معدودي
هستند كه
بتوانند از پس
نقشها
برآيند. براي
همين ترجيح ميدهم
از
نابازيگران
استفاده كنم.»
خبرنگار
منتظر ميماند
تا مسعود دهنمكي،
بعد از ساختن
چند فيلم
كوتاه، فيلم
سينمايياش
را بر پردهي
سينماها
ببيند.
علي نيكرفتار
بوي رهايي
از
علي نيكرفتار،
عكس جديد ميخواهد
كه كنار مطلبي
كه دربارهاش
مينويسد چاپ
شود. ميگويد:
«عكس جديد نميخواهد.
يك عكس قديمي
چاپ كنيد.
هميشه همان
عكسهاي
قديمي بهتر
است. روز به
روز قيافهي
آدم شكستهتر
ميشود.»
خبرنگار
متعجب ميشود
عكاسي كه هنرش
گرفتن عكسهاي
جديد از
ديگران است،
وقتي عكسهاي
قديمياش را
ترجيح ميدهد،
لابد بايد آدم
نوستالژيكي
باشد.
آخرين
فيلمي كه عكسهايش
را نيكرفتار
گرفت، پروانهها
به
كارگرداني
افشين شركت
بود. فيلمي كه
فيلمبردارياش
از بهمن ماه
تا سيزده
فروردين طول
كشيد.
«باورتان
ميشود؟ درست
تا روز سيزده
بدر سر كار
بوديم تا اينكه
پنج صبح سيزده
فروردين،
بالاخره كار
تمام شد. براي
همين هم تمام
روز سيزدهم را
خوابيده بودم».
نيكرفتاري
كه تمام
تعطيلات
نوروز را سر
كار بوده است،
اين روزها
استراحت ميكند:
«حقيقتاً سال
جديد را هنوز
بهطور جدي
آغاز نكردهام.
هميشه صحبت
دربارهي
كارهاي مختلف
هست، اما هيچ
كدامشان هم
قطعي نيست. هر
روز يك اتفاق
جديد در زندگي
ميافتد كه
معلوم نيست
آخرش چه ميشود.
به هرحال
اميدوارم سال
جديد، كار
زياد باشد».
خبرنگار
از او ميخواهد
كه پشت سرش را
نگاه كند و
يكي از عكسهايي
را كه سال
گذشته گرفته
انتخاب كند.
مكث نميكند.
«همان عكسي كه
روي ويژهنامه
جشنوارهي سينماي
نو چاپ شده
بود».
عكس
نيكي كريمي را
ميگويد در واكنش
پنجم. عكسي
كه فرشته روي
گلهاي
آفتابگردان،
انگار دارد
نفس ميكشد،
رها ميشود.
عكس، بوي
رهايي ميدهد.
عبداله
اسكندري
آشيانهي
سيمرغ
اصلاً
بايد خبرنگار
از او سؤال
كند كه تا كي
ميخواهد
جوايز چهرهپردازي
را خودش به
تنهايي به
خانه ببرد؟
عبداله
اسكندري ميگويد:
«حالا كه ديگر
جوايز چهرهپردازي
جشنوارهي
فجر را قطع
كردند. خيال
همه را هم
راحت كردند. اگرچه
كه رقابت خوبي
بود و براي
جوانها هم
انگيزه ايجاد
ميكرد».
راست ميگويد.
البته كه او
افسوس جايزه
ندادن را نميخورد.
آخر خودش يكي
از
ركوردداران
سيمرغ بلورين
است و خانهاش
تقريباً به
آشيانهي
سيمرغ تبديل
شده.
اما
اين روزها
عبداله
اسكندري... «در
استراحت هنري
هستم».
خبرنگار عادت
ندارد
اسكندري كار
نكند. سر اين فيلم،
آن پروژه... به
هرحال هميشه
فيلمي هست كه او
هم چهرهپردازش
باشد. «آخه
هنوز هيچكس
ساختن فيلم را
هم شروع نكرده
است». اين را هم درست
ميگويد.
پس
اسكندري و
خبرنگار به
قبلتر برميگردند.
به سالي كه
گذشت و چهرههايي
كه از زير رنگها
و ماسكهايش
گذشتهاند.
حالا اسكندري
كه به سال
گذشته نگاه ميكند،
كدام فيلم يا
شايد كدام
چهره به نظرش
ماندنيتر ميآيد:
«كارها همه
روتين بود و
هيچ مدل خاصي
هم در كار
نبود. مثلاً بر
باد رفته
(صدرا
عبداللهي) يا عروس
خوشقدم
(كاظم راستگفتار).
بيشتر
درگير
معصوميت از
دست رفته (داوود
ميرباقري)
بودم. تفاوتهايي
كه بود شايد
كمي كار را
برايم جذاب ميكرد.
چند وقت ديگر،
دوباره
خبرنگار بايد
سراغي از او
بگيرد. وقتي
كه فيلمي باشد
و هنرپيشهاي.
تا عادت هميشه
مشغول بودن
اسكندري، از
سرش بيرون
نرود.
رويا
نونهالي
من خواهرش
هستم
خبرنگار
بايد اعتراف
كند كه نقش
ناتاشا در
مجموعهي خواب
و بيدار،
هيچ وقت به
دلش ننشسته
يعني از رويا
نونهالي به
دلش ننشسته
است. اگرچه آنقدر
ميان مردم
طرفدار داشت
كه خبرنگار را
وادار به سكوت
كند. اما...
همهي
بازياش در يك
نگاه خلاصه ميشد.
نگاه و قطره
اشكي كه از
چشمهاي
قرمزش چكيد.
خبرنگار تماس
گرفت كه
دربارهي
نگاهش با او
حرف بزند.
دربارهي اينكه
ادامهي نگاه
تأثيرگذارش
را در كدام
فيلم ميتواند
جستوجو كند.
در خانهاي
روي آب،
بازياش در
سكوت بود. اما
صدايش را
بارها و بارها
شنيده است
صدايي نيست كه
از خاطر برود.
همان صداي بم
زنانهاي كه
كلمات را
هميشه شمردهشمرده
ادا ميكند.
روز اول گفت:
«خانه نيست.
رفته سر كار.
من خواهرش
هستم».
خبرنگار مكث
كرد. باور كرد.
روز
دوم... «پيغام
شما را حتماً
به او ميرسانم.
من خواهرش
هستم».
روز
سوم...
روز
چهارم...
روز
پنجم... مگر ميشود
هيچوقت خانه
نباشد و صداي
خواهرش هم آنقدر
شبيه صداي
خودش باشد.
روز ششم طاقت
نياورد و گفت
كه چقدر صدايش
شبيه خود رويا
نونهالي است.
خنديد. از
همان خندههاي
شيطنتآميزي
كه فقط وقتي
خودش است، اينطور
ميخندد.
خبرنگار
شماره گذاشت و
منتظر ماند تا
خودش تماس
بگيرد. امروز
شايد از دهمين
روز هم گذشته
باشد و هنوز
خبري از رويا
نونهالي نيست.
خبرنگار بايد
باور كند كه تلفني
با خواهرش
صحبت كرده و
شايد هم
خواهرش هيچ وقت
پيغامهاي
تلفني را به
او نرسانده
است. خبرنگار
اميدوار است
خودش (يا
خواهرش) بعد
از خواندن اين
مطلب، تماس
بگيرد و بگويد
كه ادامهي
نگاه
تأثيرگذارش
را ديگر در
كدام فيلم ميتوان
دنبال كرد.
|