به ياد كاوه گلستان
    
به ياد كاوه گلستان و عكس هايش

عكس‌هاي كاوه را كه كنار هم گذاشتند...

نوشابه اميري

ما هم‌نسل بوديم، و سكوي پرش‌مان كيهان، كيهان سال‌هاي 50، جايي كه در پس آرام و مهربان آن، شور و شعور و رفاقت، به بار مي‌نشست، بار مي‌داد و دريغا كه نمي‌دانستيم، آن بار به يغما مي‌رفت. اولين عكس‌هاي كاوه كه چاپ شد، عين يك گزارش «صفحه پنجم» بود. صفحه پنج كيهان، معروف بود به داشتن گزارش‌هاي جدي و مردمي. گزارش‌هايي كه هم روز بود و هم بخشي از تاريخ. هم از روز اُجالان مي‌گفت و هم از تاريخ سنت كه ذيح مي‌شد نامهربانانه و نابخردانه در پيش پاي دنياي مدرن. عكس‌هاي كاوه نيز، هم روز بود و هم تاريخ، اصفهان، طغيان مردم، و تصاويري كه در پس آن مي‌ديدي رژيمي دور افتاده از مردم و به ناچار، جاي گرفته در برابر مردم را، كه مي‌گذراند روزهاي واپسين، اگرچه در ناباوري و خوش‌خيالي.

عكس‌هاي كاوه با آدم حرف مي‌زد. حرفي كه در هر دور ديدن تازه نيز مي‌شد. حرف‌هايي كه آدم را درگير يك گفت‌وگوي دروني مي‌كرد و گفت‌وگويي كه ديري نمي‌پاييد كه به برون راه مي‌يافت. نمي‌دانم از عمق عكس‌ها بود، يا از عمق سوژه‌ها، هرچه بود متفاوت بود. خبر از يك نگاه تازه مي‌داد، يك نگاه جوان، يك نگاه تيز، كه مي‌ديد همه چيز را و ثبت مي‌كرد، آنچه را بايد.

آن عكس‌ها را كه كنار هم گذاشتند، و عكس‌هاي ديگران را، عمر حكومت به پايان رسيده بود. كاوه هيچ‌كاره بود، نه اهل سياست نه اهل گروه‌بازي. كار خودش را مي‌كرد. عكس مي‌گرفت. عكس‌ها بودند كه جانب مي‌گرفتند. جانب حقيقت. حالا يكي حقيقت را مي‌فهمد و مي‌شناسد، يكي از آن مي‌گريزد. گناه كاوه نبود.

از پلكان هواپيما كه پايين آمديم، اولين شاتري كه باز و بسته شد، شاتر كاوه بود و سپس كليك كليك كليك. امروز بيست و چند سال، بعد از آن روز، صداي آن كليك‌ها، هنوز در گوشم مي‌پيچد و درست مثل فيلم‌ها مي‌بينم كه همه، تند و تند و بي‌صدا مي‌گذرند و تنها دوربين كاوه است كه در حركتي آرام باز مي‌شود به سوي حقيقت براي ثبت كردن و براي ماندن.

هرگاه مي‌ديدمش، ديگر اين اواخر به خواهش و تمنا، سراغ عكس‌هاي آن روز را مي‌گرفتم، و كاوه هميشه با همان نگاه و صداي مهربان، كار را به روزي مي‌انداخت كه فرصت كند مجموعه نگاتيوها را ببيند و از آن ميان، عكس‌هايي را كه مي‌خواهم، برايم به چاپ بسپارد. هم من مي‌دانستم هم او كه در اين شلوغ بازار، چنين فرصتي پيش نمي‌آيد، اما مهم اين بود كه او راست مي‌‌گفت. مي‌دانستم اگر وقت پيدا كند... وقت، كاش همه مي‌دانستيم كه وقت چه اندازه تنگ است. نه فقط براي كاوه، كه براي همه ما دير نيست و دور نيست كه كسي ديگر براي ما بنويسد. اگر بنويسد.

و آن سال‌ها كه نمي‌نوشتم، كاوه را هم گم كردم. مي‌گفتند بين اين‌جا و فرنگ است. نمي‌توانست ببرد از خانه دروس. همه جا مي‌توانست شاترش را به روي حقيقت باز و بسته كند، اما حقيقت خانه دروس مال او بود. حقيقت تهران مال او. حقيقت كردستان. حقيقت جبهه‌هاي جنگ...

پس هم بود و هم نبود. اما هرگز نبود كه نباشد در آن‌جا كه بايد، نرم و آهسته مي‌آمد و هماره بر سربزنگاه. چنين بود كه يك روز دوباره ديدمش. مي‌خواستيم دوباره كار مطبوعاتي بكنيم، و او آمده بود كه ثبت كند قصه نبودن و دوباره بودن‌مان را. اين كار را هم كرد. حاصل كار كه درآمد، انگار كساني در كمين پدران‌مان نشسته بودند. چقدر چرا؟ چرا، چرا؟ اما آب‌ها كه از آسياب افتاد، و حتي هنوز، بسيارند كسان كه از ديدن آن كار، فارغ از هر گرايش فكري و تنها در چهارچوب يك كار حرفه‌اي، زبان به تحسين مي‌گشايند. كار كاوه اما، از تحسين گذشته بود.

كارش بالا گرفته بود. يك خبرنگار و عكاس بين‌المللي. با جوايز متعدد و... و هميشه همان. مهربان و سختكوش و فروتن و متعهد.

او استاد دانشگاه هم بود. ميان آن همه كار و با آن زندگي كه در راه مي‌گذشت، غافل نبود و غافل نماند از آموزش آن‌چه خود با پوست و گوشت و هراس آموخته بود. بي‌جهت نبود كه آن روز پسرك مي‌گفت:
اين چنين رفتن استاد، نامنتظر نبود...

او همين‌طور مي‌گفت و گفت، با قساوت: بايد مي‌رفت، جز اين نمي‌توانست باشد...

و من در نگاه زلال هنگامه، همسر كاوه ــ‌ نه، همكار كاوه، عشق كاوه، همراه كاوه ــ مي‌ديدم كه كاوه نبايد مي‌رفت و مي‌ديدم اين سؤال را كه چرا؟ چرا خاك اهورايي ما در رفتن ماست كه ما را پاس مي‌دارد؟ چرا قهرمانان اين خاك بايد مرده باشند؟ چرا زندگي كردن، طبيعي‌ترين حق ما نيست؟ چرا ما در نبودن هستيم؟

هنگامه گفت: فكرش را بكن، يك صداي انفجار و بعد... من، بي‌كاوه. او نيمه من است، بلد نيستم بدون نيمه‌ام باشم. نمي‌دانم...

و من در ني‌ني چشمان زلالش، مهرك را ديدم كه او نيز بود و نبود. در ميان همه و جاي دگر. راستي، حكمتش چيست كه قهرمانان اين خاك بايد مرده باشند؟

  
  





















info@new-cinema.com