فيلم
ديدن با انگ لي
1960
يك فانتزي سرشار
از زيبايي و
شكوه
ريك لايمن
اميد نيكفرجام
انگلي
روي يك صندلي
گردان دست به
سينه مينشيند
و ميگويد: «هر
بار كه اين
فيلم را ميبينم
به گريه ميافتم.
يك خرده خجالتآور
است. از وقتي
بچه بودم تا
حالا با ديدن
اين فيلم به
گريه ميافتم»
ليكاست
ويديوي فيلم
لي هانز يانگ
را كه ميگويد
بهترين ترجمهاش
به زبان
انگليسي عشق
ابدي است ميشود،
برداشت و آن
را در دستگاه
ويديو گذاشت.
ميگويد:
«متأسفم. اين
تنها نسخهاي
است كه از اين
فيلم دارم.
اشكالي
ندارد؟»
لي
چهلوشش ساله
به سوي بزرگترين
مونيتور
مقابلش چرخيد
و در همين حال لوگوي
درخشان
استوديوي
فيلمسازي
برادران شاو
در هنگكنگ بر
صفحه ظاهر شد.
كيفيت فيلم
خوب بود. لي ميگويد:
اين از آن
فيلمهايي
نيست كه هميشه
به آنها فكر
ميكنم، اما
تا از من
پرسيديد كه
فيلمي را
انتخاب كنم به
ياد اين فيلم
افتادم. فكر
ميكنم دليل
اينكه دوست
دارم در مورد
اين فيلم حرف
بزنم اين است
كه مرا به ياد
معصوميتم در
گذشته مياندازد»
سال
1963 بود. لي نًُه
ساله در شهر
كوچكي به نام
هواليان در
ساحل شرقي
تايوان زندگي
ميكرد و به
قول خودش پسر
سادهلوح يك
مدير مدرسه
بود. خانهي
آنها از آن
خانههاي
سنتي چين بود
با خدمتكار و
حساسيتهاي
ماندارين و
شور و شوقي
مشترك نسبت به
برداشتي
رويايي از چين
قديم و گمشده.
ميگويد: «فكر
ميكنم در هر
فيلمي كه ميسازم
تلاش ميكنم
آن احساس پاكي
و معصوميتي را
ايجاد كنم كه
اولين بار با
ديدن اين فيلم
به من دست داد.
به درام غربي
و استعاره و ژان
لوك گدار گريز
ميزنم، اما
هر چيزي را كه
در فيلمهايم
ميگنجانم
باز تلاش ميكنم
همان احساس را
دوباره به چنگ
بياورم. اسم آن
را ميتوانم
عصاره بگذارم
ــ عصارهي
فيلم ــ چيزي
كه تماشاگران
را به هيجان و
تكاپو مياندازد،
ولي به كلام
در نميآيد».
او
ميگويد كه
اغلب
كارگردانان
هنگام تماشاي
فيلم مورد
علاقهي خود
به ناگزير به
هنر و مهارت
كارگردان آن توجه
ميكنند، و
خود او نيز
هنگام تماشاي
اين فيلم همين
طور بود. او
ادامه ميدهد:
«اما اينكه
يك صحنه چطور
فيلمبرداري
شده براي من
اهميتي ثانوي
دارد. بيشتر
عصاره و حس
مركزي فيلم
است كه ما را
تحريك ميكند،
و همين حس
نشان ميدهد
كه آيا فيلم
در لايههاي
زيرين درست از
آب درآمده است
يا نه. ميدانيد،
آن احساس
اصلي، من كلمهاي
برايش ندارم،
در اين فيلم
مرا تحت تأثير
قرار داد و از آن
زمان به بعد
تلاش كردهام
آنها را به
چنگ بياورم».
عشق ابدي
است نسخهي
ملودرام و
بسيار محبوب
اپراي چيني
بود كه بسياري
از تايوانيهايي
كه در ميانهي
دههي 1960 به
ديدن آن رفتند
از پيش با آن
آشنا بودند. لي
ميگويد: «پيش
از ديدن اين
فيلم كل آن را
حفظ بودم».
فيلم كه در
تايپه به
نمايش درآمد
موسيقي و ديالوگهاي
آن نيز روي
چهار صفحه به
بازار آمد و
خانوادهي لي
آنها را
خريدند، اما
انگ لي دور در
پايتخت زندگي
ميكرد و بايد
چندين ماه صبر
ميكرد تا
فيلم به شهر
ساحلي آنها
برسد. او اين
چند ماه را
صرف گوش كردن
به اين صفحهها
كرد. لي ميگويد
كه اين فيلم
در تايوان به
چنان
محبوبيتي رسيد
كه بعضيها
ادعا ميكردند
پانصد بار آن
را ديدهاند،
و ديالوگهاي
آن به بخشي از
زبان محاورهي
مردم بدل شد.
او ميگويد:
«مردم به
اندازهي دو
وعده غذا برميداشتند،
به سينما ميرفتند،
و تمام روز آن
را ميديدند.
پدر و مادر من
هم خيلي آن را
ديدند. ياد ميآيد
سومين براي كه
براي تماشاي
آن ميرفتند
طوفان در راه
بود، با اين
همه ما بچهها
را در خانه
گذاشتند و
رفتند». فيلم
محبوب همه
بود، از بچهها
و زنان خانهدار
تا استادان
دانشگاه. لي
ميگويد:
«فيلم در چين
هم بسيار
محبوب بود،
اما در تايوان
محبوبيتي
ويژه يافت.
دليل آن هم
فرهنگ
ماندارين در
فيلم است. ما
در زمان جنگ
داخلي از
سرزمين اصلي
چين فرار كرده
بوديم و
درواقع دلتنگ
آن فرهنگ
بوديم. ما بچهها
كه چين را به
ياد نميآورديم
واقعاً آن
فرهنگ كهن را
نميشناختيم،
براي همين اين
فيلم را كه
ديديم فكر
كرديم كه
«اُه، پس چين
اين است». وقتي
براي ساختن ببرخيزان،
اژدهاي پنهان به
چين برگشتم،
چيزي دربارهي
چين واقعي نميدانستم.
تصوير اين
فيلم را در
ذهن داشتم، و
چين را در
فيلم خود به
شكل همين
تصوير ساختم».
فانتزي
موزيكال
چيني
كه لي در سر
دارد سرزميني
افسانهاي و
باشكوه است پر
از خانههاي
مجلل و جويهاي
پر آب و
پاگوداهاي
جنگلي كه
زندگي در آن
گاهي به واسطهي
وفاداري به
جامعه دچار
وقفه ميشود.
اين مكان وقوع
داستان ببرخيزان،
اژدهاي پنهان است
كه براي ده
جايزهي
اسكار نامزد
شد، ازجمله
اسكار
كارگرداني
براي لي، و
پرفروشترين
فيلم خارجي
زنان در تاريخ
سينماي امريكا
از آب درآمد.
عشق ابدي
است براساس
يك اپراي
معروف چيني
ساخته شده
است، يك
فانتزي سرشار
از زيبايي و
شكوه و تراژدي
كه به شكلي
بسيار تئاتري
اجرا شده است.
ليدي در اين
فيلم نقش زن
جواني از
خانوادهاي
ثروتمند در
شهري كوچك را
بازي ميكند.
او از زندگي
منزوي خود به
تنگ آمده است.
او كه باهوش و
كنجكاور است و
شور و شوق
فراواني براي
آموختن دارد
پدر و مادر
سنتياش را
وادار ميكند
كه اجازه دهند
با لباس
پسرانه به
مدرسهاي در
شهر نزديكشان
برود.
او
در جاده و در
كنار
پاگودايي در
نزديكي يك جويبار
لينگپو را ميبيند
كه به قصد
همان مدرسه به
راه افتاده
است، و آنها
بلافاصله با
هم دوست ميشوند.
پس از چند
صحنهي كميك
كه در طي آنها
فكر ميكنيم
كه مبادا
دوستش بفهمد
كه او زن است،
ليدي در مييابد
كه عاشق شده
است.
لي
ميگويد:
«مردم فكر ميكنند
كه فيلمهاي
چينياي كه
مثلاً در ده
سال گذشته
ساخته شدهاند
واقعاً فيلمهاي
چيني سنتي
هستند، اما
اينطور نيست.
فيلمهايي
مثل اين يكي
فيلمها
واقعاً سنتي
هستند. تمام
فيلمهايي كه
اين روزها ميبينيم،
حتي فيلمهاي
خودم، درواقع
تلاشي هستند
براي گسستن از
اين سنت. من از
يك نيمه
گسستم، و از
نيمهي ديگر
نتوانستم دور
بمانم».
لي
آرام صحبت ميكند
و بسيار
خجالتي است،
ولي پرتوقع
نيز هست. او شب
پيش از ديدن
فيلم يك نسخه
از آن را به
وسيلهي
دستيارش براي
من فرستاد و
اصرار كرد كه
حتماً آن را
ببينم تا
بتوانم بعدها
روي تصاوير و
بحثمان
متمركز شوم،
نه روي
زيرنويس و
داستان فيلم.
او همچنين از
من خواست بر
واكنش اوليهام
به عنوان يك
غربي نسبت به
گيجكنندهترين
عنصر فيلم
غلبه كنم: و آن
اينكه هر دو
نقش اصلي فيلم
يعني نقش دختر
و دوستش را دو
زن بازي كردهاند
لي
ميگويد: «سالها
اين نوع
ملوردام
محبوبترين
نوع فيلم در
چين بود.
هميشه،
مخصوصاً وقتيكه
نقش رمانتيك
بود، نقش اصلي
را زن بازي ميكرد.
اين سنت در
اپراي چين
آمده بود كه
در آن معمولاً
نقش زيباترين
مرد را يك زن
بازي ميكرد،
و برعكس اگر
در فيلم زني
قرار بود زشت
باشد نقشش را
يك مرد بازي
ميكرد. براي
همين بيشتر
از ده سال كسي
نميخواست
مردها نقش
مردها را بازي
كنند و براي
مردها كار
پيدا كردن
خيلي سخت بود.
تا اينكه
درحدود سال 1970
اوضاع تغيير
كرد، و فيلمهاي
هنرهاي رزمي
به روي پرده
آمدند و همه
چيز مردانه
شد».
به
گفتهي لي،
اين فيلم يكي
از سرآمدان
همان سبك
زنانهي
قديمي بوده
است. لي ميگويد:
تماشاگران
گيج نميشدند.
مرد را مرد ميديدند،
نه زني كه
اداي مردها را
در ميآورد،
گرچه درعينحال
اين را ميدانستند
كه يك زن نقش
مرد را بازي
ميكند. درواقع
بخشي از لذت
فيلمها در
اين بود كه ميديدي
يك زن چقدر
خوب ميتواند
نقش مردها را
بازي كند».
وراي
داستانگويي
لي
ميگويد تازه
در هجده سالگي
شروع به ديدن
فيلمهاي
خارجي كرده
است، و اولين
آنها رم فليني
بود. او ادامه
ميدهد: «تازه
آن وقت بود كه
فهميدم فيلم غير
از
داستانگويي
قادر به
كارهاي ديگري
نيز هست.» اما
در سالهاي
بعد فيلمهاي
معدودي
توانستند
تأثير عشق
ابدي است را
بر او داشته
باشند، از آن
جمله است بهار
بكر اينگمار
برگمن، دزد
دوچرخهي
ويتوريو
دسيكا، داستان
توكيوي
ياسوجيرو
ازو، و كسوف آنتونيوني.
ميگويد فقط
همين فيلمها
در ذهنش
ماندند. «اينها
فيلمهايياند
كه چنان بر
آدم تأثير ميگذارند
كه احساس ميكني
ديگر آن آدم
پيش از ديدن
فيلم نيستي.
اما هيچ فيلم
جديدي چنين
تأثير عميقي
بر من نداشته است.
مخصوصاً از پس
از اينكه
شروع به فيلم
ساختن كردم
سختتر تحت
تأثير قرار ميگيرم.
ديگر يادم نميآيد
كه در سالن
سينما گريه
كرده باشم، و
اگر گريه كنم
به اين دليل
است كه آن
فيلم به خصوص
مرا به ياد
چيز ديگري مياندازد»
نماي
افتتاحيهي
فيلم عشق
ابدي است از
بالا گرفته
شده و خياباني
را نشان ميدهد
با رديفي
طولاني از
مغازهها كه به
دروازهاي
زيبا منتهي ميشوند.
اين نما قطع
ميشود به
نمايي از يك
بالكن كه
قهرمان زيباي
فيلم در كنار
نردههاي آن
ايستاده است.
همسرايان
ترانهي
ابتدايي فيلم
را ميخوانند:
دخترك
بيچاره مانند
حيواني در دام
افتاده است.
قطع به نمايي
نزديكتر از
دخترك. او به
خيابان پر از
جنب و جوشي
نگاه ميكند و
درياچهاي در
آن نزديكي و
آسمان. بعد
برميگردد و
وارد اتاق ميشود
تا پرستارش
دلدارياش
بدهد.
فقط با
استعاره
لي
ميگويد: «در
فيلمهاي
چيني آن زمان
هميشه روش
همين بود. با
نماي خارجي
شروع ميكني و
بعد با قاببندي؛
بعد نماي
نزديك از
شخصيت ميگيري
و بعد از چيزي
كه به آن نگاه
ميكند كه
غالباً چيزي
است در طبيعت،
و تازه آن وقت
به احساس
دروني آن
شخصيت ميرسي.
اول از پنجره
به ماه نگاه
ميكني و بعد
به خودت چشم
ميدوزي.
درواقع از
مكان به شخص
ميرسي، به
نگاهي به
طبيعت، و
درنهايت به احساسات
دروني او. اين
نزديكترين
تماس چينيها
با روانكاوي
بود. درواقع
ما همينطوري
به سراغ روانكاوي
شخصيتها نميرفتيم،
بلكه اين كار
را فقط به
واسطهي
استعاره ميكرديم»
گريز به سوي
ابرها
در
دقايق پاياني
فيلم، از مرگ
لينگ پو تا آن
پايان درواقع
استعلايي كه
دو دلداده به
سوي آسمان
پرواز ميكنند،
لي يكبند
گريه كرد، و
پس از آن گفت:
«بچه كه بودم
آنقدر در
سالن سينما
بلند گريه ميكردم
كه بقيهي آدمهايي
كه دور و برم
نشسته بودند و
خودشان درحال
گريه بودند
همه ساكت شدند
تا ببينند اين
كيست كه اينطور
زار ميزند. تازه
يك ماه پيش كه
اين فيلم را
دوباره ديدم
فهميدم پايان
آن چقدر شبيه
نماي پاياني ببرخيزان
است كه آن
دختر از روي
پل به سوي كوه
ميپرد و در
ميان ابرها
پرواز ميكند»
البته
اين صحنه در
كتابي بود كه
لي از آن اقتباس
كرده است، اما
ميگويد حالا
فكر ميكند
اتفاقي هم
نبوده كه اين
صحنه اينقدر
به مذاقش خوش
آمده است. او
ادامه ميدهد
كه مضمون دو
فيلم هم بسيار
مشابه است،
داستاني
دربارهي
عشاقي كه به
دليل محدوديتهاي
ناشي از مذهب
و مسؤوليتهاي
اجتماعي نميتوانند
احساسات
عاشقانهي
خود را آشكارا
بيان كنند.
لي
ميگويد: «به
نظر من اين
بزرگترين
مضمون در
داستانهاي
چيني است. اين
اصلاً در خون
تماشاگران
چيني است.
مجبوري
احساسات خود
را پنهان كني،
و اين خود به
هنر تبديل ميشود،
به استعاره و
نمادگرايي، و
كاربرد رنگ و قاببندي.
اين يكي از
راههاي بيان
چيزهاست بدون
استفاده از
كلام. و اين
سوپاپ
اطمينان خوبي
براي جامعهاي
سركوب شده است؛
و اين جان
كلام هر دو
فيلم است،
احساس عاطفي سركوب
شده، و اين
همان اژدهاي
پنهان است
فيلمي كه لي
ديد
عشق ابدي
است ؛
كارگردان: لي
هانزيانگ؛
فيلمنامهنويس:
يوآن ون لي و
زيوهوآ پانگ؛
تهيهكننده:
شانگ ون؛
موسيقي: زيگن
شنگ چن؛ فيلمبردار:
اون سون؛
بازيگران: لي
دي، لينگ پو. 1963
فيلمهاي انگ
لي
دستهاي
نزديك (1992)؛ مجلس
عروسي (1993)؛
بخور بنوش مرد
زن (1994)؛ حس و
حساسيت (1995)؛
توفان يخ (1997)؛
سواري با
شيطان (1999)؛ ببرخيزان،
اژدهاي پنهان (2000)
|